الفيض الكاشاني
124
شوق مهدى ( فارسى )
[ غزل 58 ] جان بىلقاى مهدى ذوقى چنان ندارد * وانكس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد ذوقى چنان ندارد بىخدمتش عبادت * بىخدمتش عبادت ذوقى چنان ندارد با هيچ كس نشانى از حضرتش نديدم * يا كس خبر نبخشد ، يا او نشان ندارد در سرّ غيبت او بس عقلها فرو ماند * دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد عمرى كه بىحضورش بگذشت اهل دل را * ماند به جوى بىآب يا تن كه جان ندارد مثل تو پادشاهى ، معصوم لوحش اللّه * چشم جهان نديده ، دور زمان ندارد گرچه بسى ز وصلش اى فيض بىنصيبند * كس مبتلاى حرمان چون من گمان ندارد [ غزل 59 ] آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند * آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند يك دم چه مىشود كه ز ما ياد آورند * آنان كه پنج وقت به او اقتدا كنند پنهان ز دشمنان چه شود گر رهم دهند * خير نهان كسان ز بهر خدا كنند معلوم نيست وقت حضورش چو بر كسى * هر كس حكايتى به تصور چرا كنند دردم نهفته به ز طبيبان مدعى * باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند در دست كس چو نيست حصول لقاى او * آن به كه كار خود به عنايت رها كنند حالى درون پرده ز مهرش زنند لاف * از « 1 » آن زمان كه پرده برافتد چها كنند گر طالب لقاى امامى به علم كوش * اهل نظر معامله با آشنا كنند وصل امام فيض ميسر نمىشود * شاهان كم التفات به حال گدا كنند [ غزل 60 ] بخت از قدوم دوست نشانم نمىدهد * دولت خبر ز راز نهانم نمىدهد جان مىدهم براى لقايش به صدق دل * اينم نمىستاند و آنم نمىدهد مردم ز اشتياق در اين پرده راه نيست * يا هست پردهدار نشانم نمىدهد دانم به صبر دست دهد كام دل ولى * بد عهدى زمانه امانم نمىدهد چندان كه بر كنار چو پرگار مىروم * دوران چو نقطه ره به ميانم نمىدهد گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست * از آه و ناله فيض امانم نمىدهد
--> ( 1 ) - نسخه ن : تا .